نامم را صدا بزن
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 21:00
فتوای عشق داد پیغمبر درونحَیِّ عَلیٰ جُنونْ..................................................صمیمانه سپاسگزارم که نام نویسنده را (دیهور انتهورا) هنگام بازنشر ذکر میکنید.کانال تلگرام :Antahooora@Adblock test (Why?)
من بیش از این چه خواستم ؟
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 21:00
فتوای عشق داد پیغمبر درونحَیِّ عَلیٰ جُنونْ..................................................صمیمانه سپاسگزارم که نام نویسنده را (دیهور انتهورا) هنگام بازنشر ذکر میکنید.کانال تلگرام :Antahooora@Adblock test (Why?)
از کجا آمدهام ...
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 21:00
فتوای عشق داد پیغمبر درونحَیِّ عَلیٰ جُنونْ..................................................صمیمانه سپاسگزارم که نام نویسنده را (دیهور انتهورا) هنگام بازنشر ذکر میکنید.کانال تلگرام :Antahooora@Adblock test (Why?)
سرنوشت
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:20
نه تصادفی تو را دیدم ؛نه اشتباهى وارد زندگی ام شدی ؛نه از روی جبر انتخاب شدیم؛ ما ، یکی بودیمروزگار که مرا و تورا پیوند داداین جدایی موقتی همقسمتی از سرنوشت من است!
افسوس و صد افسوس...
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:20
در گوشهٔ یکی از شعرهای خاک گرفته امدر انتظار تو نشستمامّانیامدی!افسوس..صد افسوس!
میخواستم بروم ، برگشتم...
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:20
چشم هایت، آن نقطه آغاز زندگانی ام همانجایی که لبِ ایوان دیوانگی نشسته بودمتمام مسیر برگشت را مرور میکردمکه برومبرگشتم...
خودت را هر طور که هست
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:20
من برگهای زیر پاهایت ، و ابرهایِ سنگینِ غمگینِ بالای سرت را که هر لحظه ،بیم باریدنش هست دوست دارم. هر چیز را که دست تو آن را لمس کردهو هر سخنی را که تو بر زبان می آوری دوست دارم نگاهت را، تمام پیچ و خم ابروهایت را و خودت را هر طور که هست...
زمستان نزدیک است
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:20
با من قراری داشته باشحتى اگر كوتاهبه قـدرِ افتادن برگ از درختبه اندازه ی تکان خوردن موهایتدر امواج بادكه دیدن تـوتمامِ زیبایی پاییز است
کابوس
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:20
هر نیمه شب کابوس نبودنت بیدارم میکندو اشباحروی دیوار اتاقم می رقصند
آخرین مرد شاعر
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:20
من آخرین مردِ شاعر این جهانمشوریده ای که تو عاشقش کردیحیرانِ دستهای معجزه گرتشاعرِ شعرهایی که یکی پس از دیگری شکست خورده اندتو معنای تمامِ غزل های جهانیتو وسوسهٔ رویش گلهای خندانیمن اما پایانِ سوزناکِ زندگی امکه عشق در کلامم تکراری ستآمده بودم طعم تمشک را ترجمه کنممعنای عشق در هم آمیخت تا تو مضمون ر...
بغض جمعه ها
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 1:52
جمعه ها یادآور یک بغض استوقتی "تو" را کم میآورمکه تمام روز را دسیسه میچیند برای هجوم دلتنگیو پای میگذارد برگلوی تمام عاشقانه های جهانکه عبور نکند هیچ خاطره ای از ذهنم...من هم دستم را سرگرمِ قلم و کاغذم میکنم!تا شعر ببافم و به یاد نیاورد موهایت را،و از یاد ببرم که این دست، دست تو را لمس کرده بود و قل...
وانمود میکنم
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
وانمود کن که دلت برایم تنگ نشدهوانمود کن فراموشم کردیوانمود کن کاری به کارم نداریمن هم وانمود میکنم که برایم مهم نیستی...
حفره ی خالی
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
درخت سپیداری تنومند که موریانه زده از درون پر از حفره های عمیق است چقدر شبیه ست به من ..!
کسی شبیه تو نیست ...!
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
سرتاسر ساحل دریا هیچکس نیست شبیه تو باشدنه شهاب سنگی در گذرنه ماه نقره پوش!بر ماسه های نمناک که قدم میگزاریشب به زانو در می آیدتنها موج،آواز موهوم سر می دهد به تاریکیرقابت آغاز میکند با نجوای تو در گوشم!آه ...اگر دوباره صدایم کنی !
هوای صبحدم از عطر تو لبریز است
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
مه آلودِ جنگل!بوی درختان خیس!برگهای خفته بر عرصه ی زمین!هوای صبحدمان که از عطر تو لبریز است؛وچشمهای نخفته ی من از شبهای راز آلود پریشانیپکرگون شده از غفلت یک عمر تنهاییو فقط عطر توست که ابر های زمخت ر
نمیتوانم پنهانت کنم!
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
هنوز فکر میکنی برایم مهم نیستی؟ كه به تو فکر نمیکنم؟!از بویِ لباسهايم می فهمند که عطر تو را میزنماز عطر تنم می فهمند که در خاطره هایم قدم می زنیاز محو نگاهم به ماه می فهمند كه دلتنگ توام ديگر نمی توانم پنهانت كنماز نوشته هایم می فهمند هنوز از تو می نويسم ...
گلایه
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
ﺗﻮ ﺑﺎﻧﻮی ﻏﻤﻬﺎی عمیقِ منیبانوی تاجدارِ ﺷﻌﺮﻫﺎی غمناکمکلمه به کلمه ﺟﺎﻧﮕﺪﺍﺯﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ می ﺗﻮﺍنم ﻋﺰﺍﺩﺍﺭی کنمﺑﺎﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺖ ، ﻟﺒﺎﺱ ﺳﻴﺎهی ﺑﺮﺍی ﻫﻤﻴﺸﻪ بپوشماز ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ، ﺟﺎﻡ شوکران بنوشم ﺗﻮ ﺑﺎﻧﻮی ﺗﺎﺭﻳﺦ منیﻳﮏ عمر تنهایی
عطر تو...
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
در سیمایِ توروشنایی عجیبی ستکه درختان نارنج را بارور میکندو صدایت، دریایی لاجوردی ست که هنوزدر گوشم میخواند عطرت، سنجاقکها را مست میکندتا سرخوشانه روی برکه ها به پرواز درآیندآه ! ماهرخ ، چه میخواست
چشم براه!
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
ای کاش پشتِ انبوهِ غصه های خاک خورده زنی بودنشسته کنار پنجره های انتظارو تا انتهای کوچه چشم به راه مرد مسافری بودکه قرار است بزودی برگرددتا در سرمای شبهای طولانیآغوشی گرم را جستجو کندو ای کاش خاطره های پیوستن از هجوم هیچ رویایی نمیترسیدتا عشق عریان شود.
و تو نمیدانی...
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:00
در این یکی دو روز مانده به بهار،فراوان دوستت دارمداغتر از آتشفشانها ژرفتر از مسیر شهابهابی انتها تر از کهکشان راه شیری و تو نمیدانی.